نظام

لغت نامه دهخدا

نظام. [ ن ِ ] ( ع اِ ) رشته مروارید و جز آن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). رشته جواهر. ( غیاث اللغات ). رشته ای که لؤلؤ و جز آن را بدان درکشند. ( از متن اللغة ) ( از اقرب الموارد ) ( از المنجد ). ج ،نُظُم. || واسطه نظم و آراستگی. ( یادداشت مؤلف ). || آنچه امر بدان قائم باشد و مایه آن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). هرچیزی که امری بدان قائم باشد و پایه آن بود. ( ناظم الاطباء ). ملاک امر. ( متن اللغة ). قوام امر. ( المنجد ). ملاک امر و قوام آن. ( از تاج العروس ) ( از اقرب الموارد ) :
ملک جهان را نظام دین هدی را قوام
خواجه صدر کرام زبده پنج و چهار.خاقانی.نظام کشور پنجم اجل رضی الدین
رضای ثانی ابونصر بوتراب رکاب.خاقانی.ایا نظام ممالک قوام روی زمین
تو آفتابی و صدر تو آسمان وار است.خاقانی.ج ، اَنظِمَة، اناظیم ، نُظُم. || صلاح کار . ( آنندراج ). آراستگی هرچیز. ( غیاث اللغات ). انتظام. قوام و آراستگی و نظم و ترتیب. ( ناظم الاطباء ). سامان. ( یادداشت مؤلف ) :
ز آن ملک را نظام و از این عهد را بقا
ز آن دوستان بفخر و از این دشمنان شمان.عنصری.حمله کردند به نیرو و کس کس را نایستاد و نظام بگسست از همه جوانب و مردم همه روی به گریز نهادند. ( تاریخ بیهقی ص 638 ). کار آن پادشاه از نظام بخواهد گشت. ( تاریخ بیهقی ص 606 ).
چون از نظام عالم نندیشی
تا چیست ابتدا و چه بد مبدا.ناصرخسرو.محکم نظام دولت و ثابت قوام داد
ز آن زورمندبازوی خنجرگذار باد.مسعودسعد.نظام کارهای حضرت و ناحیت به قرار معهود و رسم مألوف بازرفت. ( کلیله و دمنه ). و نظام کارها گسسته گشتی. ( کلیله و دمنه ).
گویی که فتح باب نخست آفرینش است
بهر نظام کل جهان جوهر سخاش.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 232 ).از دل و دست تو باد کار فلک را نظام
وز کف و کلک تو باد ملک جهان را قرار.خاقانی. || اسلوب. ( ناظم الاطباء ). قاعده. ترتیب : ترتیبی و نظامی نهاد سخت کافی و شایسته. ( تاریخ بیهقی ص 382 ). تا جداول این قاضی القضاة ابومحمد کی اکنون به پارس افتاد نظام دین وسنت نگاه داشت. ( فارسنامه ابن البلخی ص 117 ). || روش. طریقه. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). سیرة. ( تاج العروس ) ( معجم متن اللغة ) ( اقرب الموارد ). طریق. طریقة. ( المنجد ). || هَدْی. ( متن اللغة ) ( تاج العروس ) ( اقرب الموارد ). || خوی. عادت. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). عادة. ( تاج العروس ) ( متن اللغة ) ( المنجد ) ( اقرب الموارد ). || چم. ( حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ). || شعر. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) : اما تفنن اسالیب کلام و تنوع تراکیب نثر و نظام بسیار و بی شمار است. ( از مقدمه گلندام بر دیوان حافظ ). || ریگ برهم نشسته. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). ریگ متعقد. ( از المنجد ) ( از متن اللغة ) ( از اقرب الموارد ). نظام الرمل و أنظامه و اِنظامته ، ضفرته ، و هی ما تعقد منه. || صف. نظام من جراد؛ ای صف. ( از تاج العروس ) ( از متن اللغة ). ونظام من الجراد و النخل و نحوها، الصف منها. ( المنجد ). || خط سپید رشته وار که از دم تا گوش ماهی و سوسمار باشد. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). هما: نظامان. ( منتهی الارب ). رجوع به نظامان شود. || لشکر. قشون. سپاه. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ معین

(نِ ) [ ع . ] ۱ - (اِمص . ) نظم ، آراستگی . ۲ - (اِ. ) عادت ، روش . ۳ - رشتة مروارید. ۴ - (اِ. ) سپاه ، ارتش . ۵ - رژیم ، حکومت .
(نَ ظّ ) [ ع . ] (ص . ) بسیار نظم دهنده ، ترتیب دهنده .

فرهنگ عمید

۱. دستگاه سیاسی، حکومت: نظام شاهنشاهی.
۲. اصول و قواعدی که چیزی بر اساس آن ها نهاده شده است: نظام آموزشی.
۳. سپاه، ارتش.
۴. (اسم مصدر ) آراستگی، نظم.
۵. [قدیمی] نظم، شعر.

فرهنگ فارسی

ابو اسحق ابراهیم بن سیار بن هانی بلخی یا بصری فیلسوف و متکلم معتزلی و ادیب و شاعر قرن دوم هجری است . وی در بصره بزرگ شد و از جانشینان معروف و اصل بن عطا و عمرو بن عبید دو موسس اصلی فرقه معتزله در آن شهر بوده است . وی بعلت مبارزه با مذاهب فلسفی مانوی و یونانی در تاریخ اسلامی مقامی مهم دارد جاحظ از شاگردان وی بوده است . تالیفات و تصنیفاتی نیز دارد وفات او در حدود ۲٠٠ ه.ق . در بغداد اتفاق افتاد .
نظم دادن، آراستن، به رشته کشیدن مروارید، آراسته، رویه، عادت، روش، رشته مروارید، صف درخت، سپاه
( صفت ) جمع ناظم : [ نظام مدارس ] .
نصیرالدین ابو توبه متخلص به نظام است .

فرهنگ اسم ها

اسم: نظام (پسر) (عربی) (تلفظ: nezam) (فارسی: نظام) (انگلیسی: nezam)
معنی: ترتیب، آراستگی، روش، شعر، ارتش، مجموعه قوانین، قواعد، سنن، یا نوامیسی که قوام و انتظام چیزی بر آنها نهاده شده است

فرهنگستان زبان و ادب

{regime} [علوم سیاسی و روابط بین الملل] تشکیلاتی با چارچوب حقوقی و قانونی منظم و سامان یافته برای تنظیم مناسبات داخلی یا بین المللی
{system} [عمومی] مجموعه ای سازمان یافته با دو جنبۀ نظری و عملی استوار بر مجموعه ای از آرا و روش ها و نهادها

دانشنامه عمومی

نظام (ستاره). نظام یا اپسیلون جبار یک ستارهٔ آبی بزرگ در صورت فلکی شکارچی است که در رده بندی بایر با ( ε Ori / ε Orionis ) و در رده بندی فلمستید با ۴۶ شکارچی شناخته می شود.
۳۰مین ستاره درخشان آسمان و ۴مین ستاره درخشان شکارچی است

دانشنامه آزاد فارسی

نَظّام (بصره ۱۶۵ـ بغداد ۲۲۱ تا ۲۳۱ق)
(یا: نَظّام بصری) شهرت ابواسحاق ابراهیم بن سیار بن هانی، از متکلمان برجستۀ معتزله و مؤسس فرقۀ نظامیه. گویا در جوانی در فقر می زیسته و چون مهره و سنگ های قیمتی به رشته می کشیده به نظام آوازه یافته است. نَظام بعدها به بغداد رفت و به دربار مأمون راه یافت و از آن جا مقرری می گرفت. استاد او در کلام دایی اش، ابوالهذیل علاف، و در لغت و ادب خلیل بن احمد بود. نظام اطلاعات گسترده ای از ادیان، به ویژه ادیان هند و فلسفۀ یونانی، داشت و به گفته ای قرآن، تورات، زبور و انجیل را از بر بود. در فقه، اصول و حدیث آرای خاص خود را داشت. اصحاب وی را نظّامیه نامیده اند. عقاید او دربارۀ نفی جزء لایَتَجَزّا و تقسیم هر جزء به اجزاء لایتناهیِ بالفعل، صرفه در اعجاز قرآن، طَفْرِه (جواز جهش از نقطه ای به نقطۀ دیگر بدون آن که فاصله ای میان آن دو طی شود)، تداخل، انکار سکون، ترکیب جوهر از اعراض و این که حقیقت انسان همان روح است، بسیار معروف است. نظام خواب را مبطل وضو نمی دانست و حدیث متواتر را حجت نمی خواند و منکر اجماع و قیاس در فروع و احکام شرع بود. معتقد بود که خداوند قادر بر فعل قبیح مثل ستم نیست، زیرا صدور فعل قبیح از خدا محال است و قدرت خداوند بر محال تعلق نمی گیرد. ابوالهذیل علاف و ابوالحسن اشعری بر عقاید او ردّیه نوشتند. ابوعثمان جاحظ از شاگردان او بود. نظام شعر نیز می سروده است. تألیفات او را ۳۹ اثر برشمرده اند که بیشتر آن ها در علم کلام است. از آثارش: کتاب فی القرآن ماهو؛ النکت؛ الترک؛ الطفره.

ویکی واژه

مجموعه قوانین٬ قواعد٬ سنن٬ یا نوامیسی که قوام و انتظام چیزی بر آنها نهاده شده است‌. نظام انتخاباتی٬ نظام پزشکی٬ نظام سرمایه‌داری. نظام از دو کلمه نز- آم شکل گرفته و مفهومی غیر از آنچه که در زبان فارسی هست٬ داشته است پسوند آم معرف زنانه بودن موضوع هست شاید ناز- آم مطمع نظر باشد.
(اِم): نظم، آراستگی.
(نَ ظّ): نظم دهنده٬ ترتیب دهنده.
عادت، روش.
رشتة مروارید.
سپاه، ارتش.
رژیم، حکومت.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم