مفلس

لغت نامه دهخدا

مفلس. [ م ُ ل ِ ] ( ع ص ) محتاج. درویش. تهیدست. ( از آنندراج ). کسی که فلس و پشیزی نداشته باشد. درویش. تنگدست. بی چیز. بینوا. ( از ناظم الاطباء ). آنکه وی را مالی باقی نمانده باشد. ( از اقرب الموارد ). نادار. ندار. بی پا. از پای برفته. آنکه هیچ ندارد. ج ، مفلسین ، مفلسون ، مفالیس. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) :
وآنکه می گوید که گر حجت حکیمستی چرا
در دره ی ْ یمگان نشسته مفلس و تنهاستی.ناصرخسرو.ماندی اکنون خجل چو آن مفلس
که به شب گنج بیند اندر خواب.ناصرخسرو.مرو مفلس آنجا که معلوم توست
که مر مفلسان را نباشد محل.ناصرخسرو.به گفتار که بیرون آورد چندان خز و دیبا
درخت مفلس و صحرای بیچاره ز پنهانها.ناصرخسرو.قلم به دست دبیری به از هزار درم
مثل زدند دبیران مفلس مسکین.سوزنی.در زوایای رسته معنی
مفلس کیمیافروش منم.انوری.جمع رسل بر درش مفلس طالب زکوة
او شده تاج رسل تاجر صاحب نصاب.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 44 ).دردی و سفال مفلسان راست
صافی و صدف توانگران راست.خاقانی.زآن حرف صولجان وش زیرش دو گوی ساکن
آمد چو صفر مفلس وز صفر شد توانگر.خاقانی.صرف شد آن بدره هوا در هوا
مفلس و بدره ز کجا تا کجا.نظامی.مفلس بخشنده تویی گاه جود
تازه و دیرینه تویی در وجود.نظامی.مفلس آن راه را سلطنت فقر چیست
ترک عدم داشتن راه فنا ساختن.عطار.کو دغا و مفلس است و بدسخن
هیچ با او شرکت و سودا مکن.مولوی ( مثنوی چ رمضانی ص 89 ).مفلس است این و ندارد هیچ چیز
قرض ندْهد کس مر او را یک پشیز.مولوی ( مثنوی چ رمضانی ص 89 ).گفت قاضی مفلسی را وانما
گفت اینک اهل زندانت گوا.مولوی ( مثنوی چ رمضانی ص 89 ).مفلسان گر خوش شوند از زر قلب
لیک آن رسوا شود در دار ضرب.مولوی.شیطان با مخلصان برنمی آید و سلطان با مفلسان. ( گلستان ).
مپندار کو در چنان مجلسی
مدارا کند با تو چون مفلسی.سعدی ( بوستان ).بسا مفلس بینوا سیر شد

فرهنگ معین

(مُ لِ ) [ ع . ] (ص . ) درویش ، تنگدست .

فرهنگ عمید

ندار، بی چیز، تهیدست.

فرهنگ فارسی

نادار، بی چیز، تهیدست، نابودمند
( اسم ، صفت ) بی چیز تهیدست تنگدست : [ سلام کردم و با من بروی خندان گفت که : ای خمارکش مفلس شراب زده . ... ] ( حافظ . ۲۹۲ ) جمع : مفلسین .
شاعری است از قصبه [ کون آباد ]

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] مُفَلَّس فقیری است که رفته باشد خوب های مالش و باقی مانده باشد فلوس های او یعنی پول های خرد و ریزه که به فارسی آن را پشیز گویند. و یا مفلس کسی است که دراهم او تبدیل به فلوس شده باشد، یا به جایی رسیده باشد که حتی فلوس هم نداشته باشد. و به عبارت دیگر مفلس در عرف کسی است که مالی و پولی ندارد که رفع احتیاج کند.
و در عرف فقهاء کسی است که دین وی از مالش بیش تر است و دارائیش برای ادای آن کافی نیست.
یا کسی است که حاکم او را مفلس خواند و از تصرف در اموال محجور و ممنوع نماید.

ویکی واژه

درویش، تنگدست، تهی‌دست. مفلس ممکن است از دو کلمه مُف که همان مفت فارسی است و لِس را باید همان لَش که مترادف نعش هست، تعبیر نماییم. مفهوم کلی از عبارت مزبور به معنی آدم تن‌لَش، تنبل و بی‌تحرک است.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم