مرتعش

لغت نامه دهخدا

مرتعش. [ م ُ ت َ ع ِ ] ( ع ص ) رعشه دار. لرزان. ( غیاث اللغات ). لرزنده. ( آنندراج ). مرتعد. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). که لرزش و ارتعاش دارد. رجوع به ارتعاش شود :
مرتعش را کی پشیمان دیده ای
بر چنین جبری تو برچفسیده ای.مولوی.ز آن پشیمانی که لرزانیدیش
چون پشیمان نیست مرد مرتعش.مولوی.این شنیدم لیک پیری مرتعش
دست لرزان جسم تونامنتعش.مولوی.

فرهنگ معین

(مُ تَ عِ ) [ ع . ] (اِفا. ) لرزان ، لرزنده ، دارای ارتعاش .

فرهنگ عمید

لرزان، لرزنده.

فرهنگ فارسی

لرزان، لرزنده
( اسم ) لرزنده لرزان : این شنیدم لیک پیری مرتعش دست لرزان جسم تو نامنتعش . ( مثنوی . ) جمع : مرتعشین .

فرهنگستان زبان و ادب

{vibrating} [فیزیک] آنچه حول وضعیت تعادل خود در حال ارتعاش باشد یا دارای مشخصۀ ارتعاش باشد متـ . ارتعاشی 1
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم