لغت نامه دهخدا
همیشه باد دو دست تو تاجهان باشد
یکی به مشکین زلف و یکی به لعلی شیر.مسعودسعد.به مرز بی رز تو مرغکی درون بپرید
سرش به لعلی همچون عروس در پرده.سوزنی.از آن لبی که به خوشی چنو نباشد شهد
در آن رخی که به لعلی چنو شقایق نیست.سوزنی.تلقین لب لعلی جان پرور ساقی است
گر ذکر دوام است وگر شرب مدام است.سعدی.- باده لعلی ؛ شراب سرخ :
صائب در این دو هفته که گل جوش میزند
چون داغ لاله باده لعلی مده ز چنگ.صائب ( از آنندراج ).|| قسمی انگور. || رنگی که مصوران و نقاشان بکار برند. ( آنندراج ).
لعلی. [ ل َ ] ( اِخ ) از شعرای قرن نهم عثمانی از مردم اسکوب. این بیت او راست :
زاهدک گو گلنده جنت ، عاشقک دیدار یار
لاجرم هر کیشینک باشنده بر سوداسی وار.( قاموس الاعلام ترکی ).
لعلی. [ ل َ ] ( اِخ ) از شعرا و علمای عثمانی در قرن نهم و از مردم استانبول. این بیت او راست :
ای کو کل اولمغه سر دفتر ارباب نظر
دقت ایت هر ورق او ستنه قدک دال اولسون.( قاموس الاعلام ترکی ).