لغت نامه دهخدا
بسوزاندم هر شبی آتشش
سحر زنده گردم به بوی خوشش.سعدی.مبارک ساعتی باشد که با منظور بنشینی
به نزدیکت بسوزاند مگر از دور بنشینی.سعدی.|| ( اصطلاح بنایان ) قناسی را بطور کم محسوس و بتدریج محو کردن. مالیدن و مسطح کردن و جز آن ، چون از جانبی برآمده باشد. ( یادداشت بخط مؤلف ).