لغت نامه دهخدا
تا سمو سر برآورید از دشت
گشت زنگارگون همه لب کشت.رودکی.هر یکی کاردی ز خان برداشت
تا برند از سمو طعامک چاشت.رودکی.
سمو. [ س ُ م ُوو ]( ع مص ) بلندی و بلند شدن. ( آنندراج ) ( مجمل اللغة ). بلند گردیدن. ( منتهی الارب ). بلند شدن. ( المصادر زوزنی ) ( دهار ) ( تاج المصادربیهقی ) : به ارتفاع درجت و سمور تبت اختصاص یافتند. ( جهانگشای جوینی ).
سمو. [ س َ ] ( ص ) بلند. ( غیاث ) ( آنندراج ).
سمو. [ س َ] ( اِخ ) دهی است از دهستان شهاباد بخش حومه شهرستان بیرجند. دارای 103 تن سکنه. آب آن از قنات. محصول آنجا غلات ، میوه جات. شغل اهالی زراعت و کرباس بافی و راه آن مالرو است. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9 ).