لغت نامه دهخدا
ذرع و زرع از بهار شد چو بهشت
زرع کشت است و ذرع گوشه کشت.رودکی ( از لغت فرس ایضاً ص 228 ).هرکه خدمت و نصیحت کسی راکند که قدر آن نداند همچنان آن کس است که به امید زرع در شورستان تخم پراکند. ( کلیله و دمنه ). بر وثوق و استظهار آنکه ناصرالدین با کثرت حشم و غلبه لشکر به وادی غیرذی زرع نتواند گذشت. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 150 ).
زرع را چون رسید وقت درو
نخرامد چنانکه سبزه نو.سعدی ( گلستان ).ورت مال و جاه است و زرع و تجارت
چو دل با خدایست خلوت نشینی.سعدی ( گلستان ).سخاوت زمین است و سرمایه زرع
بده کاصل خالی نماند ز فرع.سعدی ( بوستان ).زرش دیدم و زرع و شاگرد و رخت.سعدی ( بوستان ).|| فرزند. ج ، زروع. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). || خوشه و تضم . ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). خوشه و به این معنی بضم هم آمده است. ( آنندراج ).
زرع. [ زُ رَ ] ( اِخ ) از اعمال حوران. ( نخبة الدهر دمشقی ص 200 ). رجوع به زرعه شود.