برساختن

لغت نامه دهخدا

برساختن. [ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) ساختن. رجوع به ساختن شود. || تعلیم دادن. آموختن. || به انجام رسانیدن. ( ناظم الاطباء ). || حبس کردن. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به ساختن درهمین لغت نامه شود. || جعل کردن. ساختن.

فرهنگ فارسی

ساختن یا آموختن .

فرهنگستان زبان و ادب

{coining, coinage} [زبان شناسی] ساختن واژۀ جدید به شیوه ای کاملاً دلبخواهی (arbitrary ) و بدون استفاده از فرایندهای واژه سازی

ویکی واژه

ساختن واژۀ جدید به شیوه‏ای کاملاً دلبخواهی (arbitrary) و بدون استفاده از فرایندهای واژه‏سازی.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم