لغت نامه دهخدا
سیاووش است پنداری میان شهر و کوی اندر
فریدون است انگاری بزیر درع و خوی اندر.دقیقی.چنین داد رهّام پاسخ بدوی
که ای نامبردار پرخاشجوی
ز ترکان ترا بخرد انگاشتیم
جز آنگونه هستی که پنداشتیم.فردوسی.بجای قدر میر و همت شاه
تو این را خوار دار و اندک انگار.فرخی.گر تو بدینگونه داشت خواهی چاکر
هر ملکی را بخدمت آمده انگار.فرخی.نه بسنده است مر این جرم و گنهکاری
که مرا باز همی ساده دل انگاری.منوچهری.من دشمنیت جانا بر دوستی انگارم
تو دوستیم جانا بر دشمنی انگاری.منوچهری.بمزیم آب دهان تو و می انگاریم
دو سه بوسه بدهیم آنگه و نقلش شمریم.منوچهری.چو در هر دانه ای دانا یکی صانع همی بیند
خدای خویش آنها را نپندارد نه انگارد.ناصرخسرو.وز سفله حذر کند که ناکس را
دانا چو سگ اهل خواری انگارد.ناصرخسرو ( دیوان ص 111 چ تقوی ).انگار که روز آخر است امروز
زیرا که هنوز نامدت فردا.ناصرخسرو.بگفتار زنان هرگز مکن کار
زنان را تا توانی مرده انگار.ناصرخسرو.دل بدیشان نِه و چنان انگار
کاین خسان نقشهای دیوارند.ناصرخسرو.چون منی را فلک بیازارد؟
خردش بیخرد نینگارد.مسعودسعد ( دیوان ص 106 چ رشید یاسمی ).پندار که هست هرچه در عالم نیست
انگار که نیست آنچه در عالم هست.( منسوب به خیام ).خونی و نجاستی و مشتی رگ و پوست
انگار نبود این چه غمخوار گی است.( منسوب به خیام ).چون عاقبت کار فنا خواهد بود
انگار که نیستی چو هستی خوش باش.( منسوب به خیام ).کلیله گفت انگار که به ملک نزدیک شدی به چه وسیلت منظور گردی. ( کلیله و دمنه ).
خاک بوده ست آن گران سنگی که اکنون زر شده ست.