لغت نامه دهخدا
سر که بر تیغ او برون آید
زان سر البته بوی خون آید.نظامی.این سراییست که البته خلل خواهد کرد
خنک آن قوم که دربند سرای دگرند.سعدی.|| بهیچوجه. ابداً. هرگز : و رسم ایشان چنانست که هر خرمائی که از درخت بیفتد خداوندان درخت برندارند البته و آن درویشان را بود. ( حدود العالم ). امیرمحمد... حیلت کرد تا این مقدم نزدیک وی رود... البته اجابت نکرده بود. ( تاریخ بیهقی ). اگر پس از این هزار مهم افتد و طمع آن باشد که من به تن خویش بیایم نباید خواند که البته نیایم. ( تاریخ بیهقی ). و چنان نمودی [مسعود] که البته خود نداند که این حال چیست. ( تاریخ بیهقی ). شه ملک گفت ای شهریار روی زمین کم از نزلی نباشد که به لشکرگاه فرستم. شاه فرمود که البته رنج تو نخواهم. ( اسکندرنامه خطی نسخه ٔسعید نفیسی ). و چندانکه کوشید تا این پسر را قبول کنند... البته قبول نکردند. ( فارسنامه ابن البلخی ص 104 ). هرچند که می گفتند که ترا چه بوده است و چه می بینی البته جواب نداد. ( مجمل التواریخ ).