سیر کردن. [ س َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) راه رفتن. رفتن. طی کردن : تا بدین هفت فلک سیر کند هفت اختر همچنین هفت پدیدار بود هفت اورنگ.فرخی.روزی سیر کرد و قصد هرات داشت. ( تاریخ بیهقی ). نگر تا قضا از کجا سیر کرد که کوری بود تکیه بر غیر کرد.سعدی.
فرهنگ فارسی
۱ - معده کسی یا جانوری را از طعام و شراب کافی انباشتن . ۲ - بی نیاز کردن مستغنی کردن . راه رفتن . رفتن . طی کردن