سیرکردن

لغت نامه دهخدا

سیر کردن. [ س َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) راه رفتن. رفتن. طی کردن :
تا بدین هفت فلک سیر کند هفت اختر
همچنین هفت پدیدار بود هفت اورنگ.فرخی.روزی سیر کرد و قصد هرات داشت. ( تاریخ بیهقی ).
نگر تا قضا از کجا سیر کرد
که کوری بود تکیه بر غیر کرد.سعدی.

فرهنگ فارسی

۱ - معده کسی یا جانوری را از طعام و شراب کافی انباشتن . ۲ - بی نیاز کردن مستغنی کردن .
راه رفتن . رفتن . طی کردن
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم