لغت نامه دهخدا
شالنگی. [ ل َ ] ( ص نسبی ) منسوب به شالنگ. ریسمان تابنده و موتاب را گویند و آن شخصی باشد که بجهت خیمه و امثال آن ریسمان بتابد. ( برهان قاطع ). ریسمان تاب. ( فرهنگ جهانگیری ):
آه کز استیلای نفس شالهنگ
همچو شالنگی است واپس رفتنم.غضایری رازی ( از فرهنگ جهانگیری ).لواف. ( برهان ). || ( حامص ) عمل شالنگ. ریسمان بافی. لوافی. موتابی جهت خیمه و جزآن. ( از ناظم الاطباء ). || ( اِ مرکب ) جا ومحل ریسمان تابی.