دق دق
مترادفها
کوبیدن، ضربه زدن
لغت نامه دهخدا
دق دق. [ دَ دَ ] ( اِ صوت ) صدای کوفتن در. دق الباب کردن. کوفتن چیزی بر چیز دیگر، مانند چکش بر چوب یا حلبی و کوفتن پتک بر آهن و نظایر آن ( فرهنگ لغات عامیانه ).
فرهنگ فارسی
صدای کوفتن در.
جمله سازی با دق دق
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 صدای دق دق چکش بر روی میخ در سکوت شب، گویی ضربآهنگی منظم بود که تمام وجود من را به لرزه میانداخت و آرامش را از من میگرفت.
💡 وقتی در سکوت نیمهشب، صدای دق دق مداومِ قدمهای کسی را در راهرو شنیدم، تمام بدنم از ترس یخ زد و نتوانستم از جای خود تکان بخورم.
💡 صدای دق دق ساعت قدیمی روی دیوار اتاق، در ساعات خلوت شب، یادآور گذشت زمان و لحظاتی بود که با عزیزانم سپری کرده بودم.