برغالیدن
مترادفها
تاختن، چهارتاختن، دویدن
متضادها
آرام رفتن، گام برداشتن
لغت نامه دهخدا
برغالیدن. [ ب َ دَ ] ( مص مرکب ) برغلانیدن. برآغالیدن. برانگیختن. تحریک و اغوا کردن. || افکندن وبرکندن. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به برآغالیدن شود.
تاختن، چهارتاختن، دویدن
آرام رفتن، گام برداشتن
برغالیدن. [ ب َ دَ ] ( مص مرکب ) برغلانیدن. برآغالیدن. برانگیختن. تحریک و اغوا کردن. || افکندن وبرکندن. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به برآغالیدن شود.