پنجه ٔ بیچاره

لغت نامه دهخدا

پنجه بیچاره. [ پ َ ج َ / ج ِ ی ِ رَ / رِ ] ( اِ مرکب ) پنج بیچاره. خمسه سیارة. پنج ستاره ٔروان. پنج ستاره گردان، تیر و ناهید و بهرام و برجیس و کیوان. عطارد و زهره و مریخ و مشتری و زحل. خمسه متحیره. کواکب متحیره. ( برهان قاطع ):
از هجر مرا دلی است صدپاره
بیچاره تر از پنجه بیچاره.بدیعی سیفی ( از فرهنگ جهانگیری ).

جمله سازی با پنجه ٔ بیچاره

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 و فریادرس بیچاره درمانده و پناه گریختگان و دستاویز محکم براى وسیله‏جویان

💡 هر تیر که گردون به سوی جان من انداخت دل گشت سپر بر دل بیچاره برآمد

💡 عشقست مرا چاره، من بیدل و آواره بیچاره نخواهم شد، چون چاره بری دارم

💡 در چنین وقت که از دست برون شد کارم من بیچاره کئم چاره ی کار اندیشد

💡 به غیر آن که بدست غم تو جان بسپارم نماند بر من بیچاره راه چاره دیگر

💡 حاکم بیچاره محل هم ناچار شده که قرض نماید یا خود یا رعیت را بی پا نموده با حکومت کل سلوک نماید.