لغت نامه دهخدا
نمازی کنان. [ ن َ ک ُ ] ( نف مرکب، ق مرکب ) شستشوکنان:
به خون روی دشمن نمازی کنان
سنان بر سر موی بازی کنان.نظامی.ابر به باغ آمدبازی کنان
جامه خورشید نمازی کنان.نظامی.
نمازی کنان. [ ن َ ک ُ ] ( نف مرکب، ق مرکب ) شستشوکنان:
به خون روی دشمن نمازی کنان
سنان بر سر موی بازی کنان.نظامی.ابر به باغ آمدبازی کنان
جامه خورشید نمازی کنان.نظامی.
شستشو کنان
💡 بی حضورت گر نمازی کرده باشم کافرم قبلهام تا از پی طاعت خم ابروی تست
💡 سیامک نمازی در اعتراض به اشتباهات اطلاعات موازی دربارهٔ اتهاماتی که به وی نسبت داده شدهاست، نامهای خطاب به سورنا ستاری، معاون فناوری رئیسجمهور نوشت.
💡 عاشقان راست نمازی و دگر محرابی بیش ابروی تو از بهر نماز آمدهام
💡 حسن نمازی (متولد ۱۳۵۴ در قم) مجتهد ایرانی، مشاور رئیسجمهور پیشین،
💡 زهد من خدمت رندان خرابات بس است گر نمازی نکنم، رسم ریایی کم گیر
💡 او از سال ۱۹۸۸ تا ۲۰۰۵ در ۱۵ تیم آمریکایی توپ زد و ۱۱ گل نیز به ثمر رساند. نمازی حتی در سال ۲۰۰۲ و ۲۰۰۳ نیز برای تیم ملی فوتسال این کشور بازی کرد.