لغت نامه دهخدا
غباری گرفتن. [ غ ُ گ ِ رِ ت َ ] ( مص مرکب ) اندوهناک شدن و آزرده شدن و آشفته شدن. ( فرهنگ نفیسی ).
غباری گرفتن. [ غ ُ گ ِ رِ ت َ ] ( مص مرکب ) اندوهناک شدن و آزرده شدن و آشفته شدن. ( فرهنگ نفیسی ).
( ~. گِ رِ تَ ) [ ع - فا. ] (مص ل. ) اندوهناک شدن.
( مصدر ) اندوهناک شدن.
اندوهناک شدن.
💡 بر دامن هستی شما هست غباری هستی چه بود؟ وین چه غبارست؟ ببینید
💡 انگیختم غباری و آزردمش به جان خاکم به سر ببین که چه کردم به جان خود
💡 نه دایره یک لحظه کناره کند از سیر گر بروزد از موکب عزم تو غباری
💡 نگذاشت کسادی که غباری بنشانیم زین جنس محبت که بر او گرد نشسته
💡 بازدارم به نظر خط غباری که مپرس سایه کرده است به من ابربهاری که مپرس
💡 ناهمگونیهایی که در کهکشان میبینیم ناشی از وجود ابرهای گازی و غباری تیرهکننده (سحابی تاریک) هستند.