لغت نامه دهخدا
رسن تافتن. [ رَ س َ ت َ ] ( مص مرکب ) رسن تابیدن. ریسمان تافتن. ( از آنندراج ). تعویه. ( منتهی الارب ). عیل. ( تاج المصادر بیهقی ). مَسْد. ( دهار ) ( منتهی الارب ):
ز گور تا لب دوزخ بتافتم رسنی
زبهر بستن بار گناه بسیارم.سوزنی. || کنایه از فکر بر اصل کردن برای هلاک یا تخریب کسی. ( آنندراج ):
خصمت آمد به ته دار ز رفعت طلبی
پدر چرخ برایش چه نکو تافت رسن.ظهوری ترشیزی ( از آنندراج ).اترار؛ سخت تافتن رسن را. عَبْل؛ رسن را تافتن. ( منتهی الارب ). مَسْد؛ رسن نیک بتافتن. ( دهار ).