لغت نامه دهخدا
حسن شسته. [ ح ُ ن ِ ش ُ ت َ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) حسن در غایت صفا و بها:
این حسن شسته ای که تو داری نداشت صبح
هر چند گرد چهره او آفتاب شست.سالک یزدی ( از آنندراج ).
حسن شسته. [ ح ُ ن ِ ش ُ ت َ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) حسن در غایت صفا و بها:
این حسن شسته ای که تو داری نداشت صبح
هر چند گرد چهره او آفتاب شست.سالک یزدی ( از آنندراج ).
حسن در غایت صفاو بها
💡 زیر شلواری و پیراهن و شلوارِ تُرا شسته و رُفته و ناکرده بیارَمت به بر
💡 اينكه ميگويد گروهى را مجازات ميكنيم بخاطر جرم و گناهشان،دليل بر آن است كه گروه مورد عفو افرادى هستند كه آثار جرم و گناه را با آب توبهاز وجود خود شسته اند.
💡 نـه بـلكـه يك پيراهن دارد و آن را شسته و چون هنوز خشك نشده است آن را به حركت در مىآورد كه زودتر خشك شود. (62)
💡 از خون خصم شسته خدنگ نهیب تو دستی که روز حشر زند پای برحساب
💡 پس از گذشت سه روز، خمیر بلوط را درون کیسه ویا گونی ریخته و آن را در جریان آب جاری قرار میدهند. در صورت نبودن آب جاری خمیر بلوط را با آب سرد میشویند. در اثر شسته شدن خمیر بلوط با آب سرد، مزه گس آن از بین رفته و خمیر ترش میشود.
💡 روح دم از آن شراب در رگ و در خون و پی رسته کن آئین جم شسته کن آثار کی