لغت نامه دهخدا
تباهی زده. [ ت َ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) خراب شده. || مستمند. || دلگیر. ( ناظم الاطباء ).
تباهی زده. [ ت َ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) خراب شده. || مستمند. || دلگیر. ( ناظم الاطباء ).
خراب شده. یا مستمند. یا دلگیر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کاین نعل تباهی ز چه بستی به سمندی کش حلقهٔ خورشید نیرزد به رکابی
💡 رهانی گر نه ما را زین تباهی چه فکر ما بود زین روسیاهی
💡 سگر بی اسب درمانده به شاهی که بی باد است کشتی در تباهی
💡 بجز خوردن اگر چیزی نخواهی مرنج از من اگر گویم تباهی
💡 که این کودک ندارد فر شاهی ازو هرگز نیاید جز تباهی