دردگین

لغت نامه دهخدا

دردگین. [ دَ ] ( ص مرکب ) دردگن. دردناک. دردمند. ضعیف شده. دردناک. بِدردآورده شده. ( ناظم الاطباء ). اَلِم. اَلِمَة. وَجِع. شَکِع. ألیم. نَصِب: اَنسی ̍، نسی ٔ، ملک؛ مرد دردگین. ( منتهی الارب ). اکتلاء؛ دردگین کرده شدن از ضرب. تعص؛ دردگین شدن اعصاب کسی از بسیار رفتن. تکوع؛ دردگین شدن ساق دست. ( از منتهی الارب ). قام ظهره به؛ دردگین پشت کرد او را. ( منتهی الارب ). قتد؛ دردگین شدن شکم شتر از خوردن قتاد. قد؛ دردگین شدن شکم. قصر؛ دردگین بن گردن گشتن. ( از منتهی الارب ). لوی؛ دردگین شکم. مجرود؛ کسی که از خوردن ملخ شکم وی دردگین باشد. ( منتهی الارب ). مغل؛ دردگین گردیدن شکم ستور از خوردن گیاه یا خاک. ( از منتهی الارب ).
- چشم دردگین؛ مرمد. رمد. رمده. أرمد. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). چشم سرخ:
قمر بسان چشم دردگین شود
سپیده دم شود چو توتیای او.منوچهری.
دردگین. [ دُ ] ( ص مرکب ) دارای درد. دردآلود. دردناک: اًثفال؛ دردگین شدن شراب. ( از منتهی الارب ).

جمله سازی با دردگین

💡 قمر بسان چشم دردگین شود سپیده‌دم شود چو توتیای او

💡 همچنین پیغامهای دردگین صد هزاران آید از حضرت چنین

گوت یعنی چه؟
گوت یعنی چه؟
پوزیشن یعنی چه؟
پوزیشن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز