بسری

لغت نامه دهخدا

بسری. [ ب ُ ] ( ص نسبی ) منسوب به بسر. رجوع به بسر شود.
بسری. [ ب ُ ] ( اِخ ) ابوعبید محمدبن حسان بن بسری حسانی زاهد، او را گفتاریست در طریقت و کراماتی. وی از سعیدبن منصور خراسانی و دیگران... حدیث کرد. و گروهی از وی روایت دارند. ( از معجم البلدان ). و رجوع به ص 179 همین کتاب شود.
بسری. [ ب ُ ] ( اِخ ) احمدبن ابراهیم محدث بود. ( منتهی الارب ).
بسری. [ ب ُ ] ( اِخ ) احمدبن عبدالرحمن محدث بود. ( منتهی الارب ).
بسری. [ ب ُ ] ( اِخ ) عادل، نصرةالدین ملقب به صائن وزیر. وزیر الجایتو سلطان محمد خدابنده. مستوفی آرد: وزارت بر ملک نصرةالدین عادل بسری که نایب امیرچوبان بود مقرر شد و صائن وزیر لقب یافت. ( تاریخ گزیده چ عکسی 1328 هَ. ق. لندن ص 606، 608 ).
بسری. [ ب ُ ] ( اِخ ) محمدبن عبداﷲ عم زاده احمدبن عبدالرحمن محدث بود. ( از منتهی الارب ).
بسری. [ب ُ ] ( اِخ ) محمدبن ولید، محدث بود. ( منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

محمد بن ولید محدث بود.

جمله سازی با بسری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مرد آزاده گرش کار بسوگند افتاد قسم او بسری بود که دستار ندید

💡 چون چنگ در شکنجه ی قهر تو خصم ملک قانع همی شود بسری عاریت چو نای

💡 آن لب شکرفشان بکام رقیب است همچو مگس دست حسرتی بسری زن

💡 دست قضا همچو شمع در چمن خوشدلی گل بسری می زند کش غم دستار نیست

💡 خاک بادا بسری کش اثر از سنگی نیست چاک آن سینه که کارش بدل تنگی نیست

کماندو یعنی چه؟
کماندو یعنی چه؟
بی عرزه یعنی چه؟
بی عرزه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز