لغت نامه دهخدا
بی وضعی. [ وَ ] ( حامص مرکب ) ( از: بی + وضع + ی ) حالت بی وضع. صفت بی وضع. بداطواری. ( آنندراج ). بی ترتیبی. نداشتن آداب و اطوار نیک. ( ناظم الاطباء ).
بی وضعی. [ وَ ] ( حامص مرکب ) ( از: بی + وضع + ی ) حالت بی وضع. صفت بی وضع. بداطواری. ( آنندراج ). بی ترتیبی. نداشتن آداب و اطوار نیک. ( ناظم الاطباء ).
حالت بی وضع ٠ صفت بی وضع ٠ بد اطواری ٠ بی ترتیبی ٠ نداشتن آداب و اطوار نیک ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 این چه حالی و این چه ترکیبی است این چه وضعی و این چه ترتیبی است
💡 ندیدم از خجالت خویش را تا چشم واکردم درین دریا حبابم طرفه وضعی شرمگین دارد
💡 دوش گفتم وضعی از جودت نمایم مختصر عقل گفتا شرمی آخر جودش آنگه اختصار
💡 نهان گردد ز هر وضعی که بود آمد چه بود او را پس آنگه از نهان گشتن بر او وضعی عیان گردد
💡 ای هنرمندیکه باشد مستفاد از طبع تو در هنر وضعی که شاهان هنر پرور نهند
💡 درم ریخت چون شاخ گل در بهار/ که تا شد مکمل به وضعی که خواست