قوق

لغت نامه دهخدا

قوق. [ ق َ ] ( ع مص ) بانگ کردن ماکیان. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( آنندراج ).
قوق. ( ع ص ) مرد نیک دراز. || ( اِ ) مرغی است آبی درازگردن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد )( آنندراج ). || کس زن. ( منتهی الارب ). فرج زن. || جای بی موی از سر. ( ناظم الاطباء ).
قوق. ( اِخ ) نام یکی از قیاصره روم. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). نام پادشاهی است از شاهان روم. و دنانیر قوقیه بدو منسوب است. ( المعرب جوالیقی ص 277 ).

فرهنگ فارسی

نام یکی از قباصره روم. نام پادشاهی است از شاهان روم.

جمله سازی با قوق

💡 این بخش به دلیل قرار گرفتن در شرایط آب و هوایی گرم و داشتن زمین‌های رسی دارای گیاهانی چون پیاز کوهی، درمنه، خارشتر، بارهنگ، اسپند، قارچ، پونه، تلخه، سلمه، تشنگ، قیزآلاق، هاجار، سیقر دیلی، سودلوگن، کنگر، قوزو قولاق، قیزگولو، بایرام بیو، یل قودو، یاپوش قان، قوق تشکیل می‌دهد.