دو بدو

لغت نامه دهخدا

دوبدو. [ دُ ب ِ دُ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) من و او تنها. او و من تنها بی سومی. که تنها دو نفر با هم باشند. خلوت دونفری. ( از یادداشت مؤلف ). مقابله از دو کس به نوعی که ثالثی درآن نباشد. ( آنندراج ). دو تا با هم بدون سیوم. ( ناظم الاطباء ): امیر مرا بخواند و خالی کرد دوبدو و گفت: این چه بود که ما کردیم. ( تاریخ بیهقی ).
با دوست خلوت کن دوبدو آنچه گفته ایم
یک یک بگوی و پاسخ آن را به ما رسان.خاقانی.دو بدو با حریف جان بنشین
یک به یک عذر آسمان برگیر.خاقانی.گه قمار به آن مه چوروبرو باشم
جز این مراد ندارم که دوبدو باشم.سیفی ( از آنندراج ).|| که دوتن دوتن یا دوتادوتا قرار گرفته باشند: صف دوبدو. ردیف دوبدو. ( یادداشت مؤلف ). دوتادوتا. ( ناظم الاطباء ). || کنایه از عاشق و معشوق باشد که در آن سوم نگنجد. ( آنندراج ).

فرهنگ فارسی

۱ - فقط دو تن بدون شخص ثالث: [[ دو بدو نشستند و گفتگو کردند ]]. ۲ - دو تا دو تا [[ دو بدو وارد شدند ]].

جمله سازی با دو بدو

💡 هست بدو گشتم و، زبان و سخن هر دو بدو گشت پیشکار مرا

💡 من و تو هر دو بدو مذهبیم در یک دین چنانکه روز و شب از یک جهان بدو هنجار

💡 دو بدو با یکدگرشان عقد داد می‌شدند از صحبت هم جمله شاد

💡 گفتم اعجاب دین و ملک بیکی است گفت هر دو بدو کنند اعجاب

💡 عاشق و معشوق را در رستخیز دو بدو بندند و پیش آرند تیز

💡 عزیز باد و بر او اینجهان گرفته سکون امیر با دو بدو مملکت گرفته قرار