لغت نامه دهخدا
بی سپاهی. [ س ِ ] ( حامص مرکب ) نداشتن لشکر و سپاه:
کز بی مددی و بی سپاهی
کردم بفریب صلح خواهی.نظامی.رجوع به سپاه و سپاهی شود.
بی سپاهی. [ س ِ ] ( حامص مرکب ) نداشتن لشکر و سپاه:
کز بی مددی و بی سپاهی
کردم بفریب صلح خواهی.نظامی.رجوع به سپاه و سپاهی شود.
نداشتن لشکر و سپاه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بنتوانی شدن تنها براهی نه کارت راست آید بی سپاهی
💡 بشاه انجم اگر ندادی قبول مهرش لوای نصرت نکشتی او را خلاف عادت به بی سپاهی جهان مسخر
💡 ترا شوکت اگر چه از سپاهست مرا شوکت بود در بی سپاهی
💡 بی سپاهی یاد نامد از منت دوستت خوانم بگو یادشمنت