لغت نامه دهخدا
بتیک. [ ] ( اِ ) کژ باشد که به کلاه و جوراب کنند. ( از فرهنگ اسدی ). قز باشد که به جوراب و کلاه بافند. ( حاشیه فرهنگ اسدی ):
فاخته گون شد هوا ز گردش خورشید
جامه خانه بتیک فاخته گون شد.رودکی.
بتیک. [ ] ( اِ ) کژ باشد که به کلاه و جوراب کنند. ( از فرهنگ اسدی ). قز باشد که به جوراب و کلاه بافند. ( حاشیه فرهنگ اسدی ):
فاخته گون شد هوا ز گردش خورشید
جامه خانه بتیک فاخته گون شد.رودکی.
💡 روز پانزدهم از ماه دی یعنی روز دی به مهر که دیبگان نیز خوانده شده، عامهٔ مردمی جشنی موسوم به بتیکان داشتهاند. در این روز مردم برای از بین بردن موجودات زیانرسان از خمیر یا گل تندیسی از آدمی ساخته و آن را در مدخل در یا راهرو خانهها مینهادند، بعداً این مجسمه را میسوزاندند.