لغت نامه دهخدا
پیکان کمان. [ پ َ / پ ِ ک َ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) کنایه از آفتاب عالمتاب. ستارگان را نیز گویند.
پیکان کمان. [ پ َ / پ ِ ک َ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) کنایه از آفتاب عالمتاب. ستارگان را نیز گویند.
کنایه از آفتاب عالمتاب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اهل کفر و شرک مکر و عذر اگر در رزم تو خواست امداد از کمند و گرز و پیکان و کمان
💡 سپر سازند در میدان چو خیزد از کمان پیکان حذر کن ای دل از تیری که از شست نظر خیزد
💡 چو دید دشمن کو تیر در کمان پیوست برون جهد ز قفا دیده هاش چون پیکان
💡 بماه روزه ملک برنهد بشیطان بند چو روزه تیر و کمان بر بزه زد و پیکان
💡 چون لب سوفار می خندد درآغوش کمان غنچه پیکان ز فیض عام احسان بهار
💡 در کمان ناز آن تیری که من میخواستم بود پر، کش لیک پیکان جگر دوزش نبود