په پیاز

لغت نامه دهخدا

په پیاز. [ پ ِه ْ ] ( اِ مرکب ) اشکنه. پیازو ( پیاز آب ):
ای دریغا گر بدی پیه و پیاز
په پیازی کردمی گر نان بدی.مولوی.نقل است که وقتی خادمه رابعه په پیازی میکرد که روزها بود تا طعامی نساخته بودند. ( تذکرة الاولیاء ). گفت توامروز چه خوردی ؟ گفت اندکی په پیاز. ( تذکرة الاولیاء عطار ).

فرهنگ عمید

نوعی اشکنه که با پیه یا روغن، آب، و پیاز درست کنند: ای دریغا گر بدی پیه و پیاز / په پیازی کردمی گر نان بدی (مولوی: لغت نامه: په پیاز ).

فرهنگ فارسی

( اسم ) اشکنه پیاز و ( پیاز آب ): گفت تو امروز چه خوردی ? گفت: اندکی په پیاز.
اشکنه پیاز و آب

جمله سازی با په پیاز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 حجابش چون نماند و او فرو دید دو عالم چون پیازی توبه‌تو دید

💡 سر به سر راضی نه‌ای که سر بری از تیغ حق کی دهد بو همچو عنبر چونک سیری و پیاز

💡 پیاز گنده شود رغم انف حاسد را چو با مشام حسودت کند قران نرگس

💡 دماغ آشفتهٔ خاصیت، ‌پنجاب وکشمیرم که بوی هر گل آنجا با پیاز و سیر می‌جوشد

💡 زدون نوازی تو هر که بد برهنه چو سیر لباس گشت وجودش تمام همچو پیاز