نیکو خواهی

لغت نامه دهخدا

نیکوخواهی. [ خوا / خا ] ( حامص مرکب ) نکوخواهی. نیک خواهی. خیرخواهی. شفقت و خوش نیتی.

فرهنگ فارسی

نیکو خواهی خیر خواهی: مقابل بد خواهی٠

جمله سازی با نیکو خواهی

💡 گفت قاآنی ترا گر مژده‌یی نیکو دهم مژدگانی را چه خواهی داد گفتم نقد جان

💡 آنچه خواهی بینی ناکرده گناه‌ نیکوان چهره آزاده برند دیهیم‌ (؟)

💡 او را خواهی دل به غمش یکتو کن از بد ببُر و هر چه کنی نیکو کن

💡 ابراهیم گفت: نیکو بود که رزق او خوری و در وی عاصی شوی؛ دوم چون خواهی که معصیتی کنی، جایی کن که ملک او نبود.

💡 (سحاب) از درد رشک نیکوان گر ایمنی خواهی نگاری را به دست آور که بی‌مهر و وفا باشد