لغت نامه دهخدا
نافذرای. [ ف ِ ] ( ص مرکب ) که رای روان دارد. که رای او مطاع بود.
نافذرای. [ ف ِ ] ( ص مرکب ) که رای روان دارد. که رای او مطاع بود.
( صفت ) آنکه رای و تدبیراو مطاع است.
💡 اسباب خیر و شر شده در پرده قضا موقوف حکم نافذ و رای صواب تو
💡 به حکم قاطع و تدبیر خوب و عزم درست به امر نافذ و خلق کریم و رای صواب
💡 رای تو واقف است بر افلاک حکم تو نافذ است بر اجرام
💡 به رای روشن مهر و به قدر عالی چرخ به حزم ثابت کوه و به عزم نافذ باد