لغت نامه دهخدا
فرت فرت. [ ف ِ ف ِ ] ( ق مرکب ) جَلد و شتاب. ( آنندراج ). به شتاب و شتابان و به زودی. ( ناظم الاطباء ).
فرت فرت. [ ف ِ ف ِ ] ( ق مرکب ) جَلد و شتاب. ( آنندراج ). به شتاب و شتابان و به زودی. ( ناظم الاطباء ).
(فِ تْ فِ ) (ق. ) = فرت و فرت: تندتند، به شتاب.
تندتند، به شتاب.
بجلدی بشتاب: چو فرت فرت زحمدانم آب شهوت جست لبم چنین شد و چشمم چنان زحیرانی.
فرت و فرت: تندتند، به شتاب.
💡 خداوند! شمس دینا! این مدیحت بجای جاه و فرت هست هاجی
💡 از جگر خونی که ریزم دل غذا میسازدش فرت آتش باشد آن خون کز کباب آید برون
💡 گردون به پیش محمل فرت جنیبتی است کز آفتاب گوی زرش زیور دم است
💡 به خدایی که بیاراست به نامت دینار به خدایی که بیفراخت به فرت افسر
💡 در سایهٔ ظل حق بود فرت تابنده به بر و بحر چون بیضا