لغت نامه دهخدا
راوق گر. [ وَ گ َ ] ( ص مرکب ) پالایشگر. پالاینده. تصفیه کننده. صافی گر. || داروگر. و نام راوق صیدنانی از آن است.
راوق گر. [ وَ گ َ ] ( ص مرکب ) پالایشگر. پالاینده. تصفیه کننده. صافی گر. || داروگر. و نام راوق صیدنانی از آن است.
پالایشکر. پالاینده. تصفیه کننده. صافی گر. یا داروگر. و نام راوق صیدنانی از آنست.
💡 غذای روح بود بادهٔ رحیقالحق که لون او کند از لون دور گل راوق
💡 خمخانه ایست معمور در وی شراب راوق از بهر باده نوشان پیمانه میشماریم
💡 ریحان به سفال اندر بسیار بود دانی آن جام سفالی کو و آن راوق ریحانی
💡 هرگز نگوئیم چو صراحی که خوش بخند پیوسته همچو راوق گوئی که خون گری
💡 ز اندیشه شو پیاده، تا بر خوری ز باده من راوق قدیم، مستکملالقوام
💡 ز بس نشاط و طرب آب در مسام درخت گرفت خاصیت و طبع راوق انگور