لغت نامه دهخدا
خوردی فروش. [ خوَرْ / خُرْ ف ُ ] ( نف مرکب ) خوراک فروش. خوراک پز. آش فروش. ( ناظم الاطباء ). شوربافروش. شورباپز. مراق. ( زمخشری ) ( یادداشت مؤلف ).
خوردی فروش. [ خوَرْ / خُرْ ف ُ ] ( نف مرکب ) خوراک فروش. خوراک پز. آش فروش. ( ناظم الاطباء ). شوربافروش. شورباپز. مراق. ( زمخشری ) ( یادداشت مؤلف ).
خوراک فروش خوراک پز
💡 درست در همان زمان، زد و خوردی شدید، میان آندره و جوانیکیکفروش که قصد فروش کیکهایش به فرانسویها را نَداشت رخ میدهد.