لغت نامه دهخدا
سیمین ساق. ( ص مرکب ) آنکه ساق وی در سپیدی چون سیم باشد:
دو سمن سینه بلکه سیمین ساق
بر در باغ داشتند یتاق.نظامی.رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود.حافظ.
سیمین ساق. ( ص مرکب ) آنکه ساق وی در سپیدی چون سیم باشد:
دو سمن سینه بلکه سیمین ساق
بر در باغ داشتند یتاق.نظامی.رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود.حافظ.
= سیم ساق
( صفت ) کسی که دارای ساقهای سفید باشد بلورین ساق.
💡 بهر وثاق از او ساقیان سیمین ساق بهر رواق از او مطربان خوش الحان
💡 ستاده هر طرفی ساقیان سیمین ساق به کف شراب چو در دست حوریان زمزم
💡 رفتم که قدترا دهم نسبت به سروبوستان کی سرو سیمین ساق شد یاچون تواش رفتار کو
💡 به سیمین ساق او گفتن نیارم که گر گویم به شب خفتن نیارم
💡 گر برای سیم باید بندگی کردن گرفت بندهٔ آن سرو سیمین ساق سیم اندام باش
💡 بر ندارم سر ز زانوی غم آذر، بعدازین تا شود آن سرو سیمین ساق، همزانوی من