سرد گو

لغت نامه دهخدا

سردگو. [ س َ ] ( نف مرکب ) سردبیان. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). سردگوی.

فرهنگ فارسی

سرد بیان سود گری

جمله سازی با سرد گو

💡 چو سرد گوی شوی باغ زرد روی شود برون نیارد از بیم دختریش سری