لغت نامه دهخدا
زودزود. ( ق مرکب )شتاب شتاب. و زودباش. ( آنندراج ). معجلاً و به تعجیل. ( ناظم الاطباء ):... خوارزمشاه خفته نیست وزودزود دست به وی دراز نتوان کرد. ( تاریخ بیهقی ).
از فسون او عدمها زودزود
خوش معلق می زند سوی وجود.مولوی.
زودزود. ( ق مرکب )شتاب شتاب. و زودباش. ( آنندراج ). معجلاً و به تعجیل. ( ناظم الاطباء ):... خوارزمشاه خفته نیست وزودزود دست به وی دراز نتوان کرد. ( تاریخ بیهقی ).
از فسون او عدمها زودزود
خوش معلق می زند سوی وجود.مولوی.
شتاب شتاب و زود باش
💡 که بیایید ای عزیزان زود زود که برآمد موجها از بحر جود
💡 ز تو چشم آن دارم ای بحر جود که هر چند دیر آمدم زود زود
💡 امر حق را جای آور زود زود جز صبوری ناید از من در وجود
💡 چون ز عمر خود نمیدید او امان زود زود آن حرف میگفت آن زمان
💡 جسم بیجان چیست مرداری عفن زود زود از خانه اش بیرون فکن