لغت نامه دهخدا
زرفشانی. [ زَ ف َ / ف ِ ] ( حامص مرکب ) زرافشانی. عمل زرفشان. ( از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به زرافشانی و زرفشانی کردن شود.
زرفشانی. [ زَ ف َ / ف ِ ] ( حامص مرکب ) زرافشانی. عمل زرفشان. ( از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به زرافشانی و زرفشانی کردن شود.
💡 که دست تو گرد سفر نافشانده کند بر من و نظم من زرفشانی
💡 گر ببیند زرفشانی کفش باد صبا از چنان زر پاشی خود بیگمان گردد خجل
💡 مگر به میوه بی خار بارور گردی شکوفه وار به هر خار زرفشانی کن
💡 دل و دست او را توان گفتن الحق بهنگام در پاشی و زرفشانی
💡 ز دل گشائی چون باغ لیک روز بهار ز زرفشانی چون شاخ لیک وقت خزان
💡 زرفشانی چه بود در نظر سیمبران مرد باید ز سر نقد روان بر خیزد