لغت نامه دهخدا
زردهی. [ زَ دِ ] ( حامص مرکب ) زر دادن. عمل زرده. زربخشی:
خورشید راسخی چو تو دانند مردمان
خورشید با تو کرد نیارد برابری
تو زردهی به زایر و خورشید زر کند
چون نام زردهی نبود نام زرگری.فرخی ( دیوان چ دبیرسیاقی ص 382 ).
زردهی. [ زَ دِ ] ( حامص مرکب ) زر دادن. عمل زرده. زربخشی:
خورشید راسخی چو تو دانند مردمان
خورشید با تو کرد نیارد برابری
تو زردهی به زایر و خورشید زر کند
چون نام زردهی نبود نام زرگری.فرخی ( دیوان چ دبیرسیاقی ص 382 ).
💡 خمش کن زردهی زان در نیابی وگر محرم شوی بستان که مفتست
💡 تا به حشمتکام رانی تا به همت زردهی تا ز دولت شاد باشی تا ز نعمت برخوری