لغت نامه دهخدا
رسواشده. [ رُس ْ ش ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) فاش شده. بر سر زبانها افتاده. ظاهر و آشکار شده. از پرده بدشده:
ای غمت مادر رسواشده را سوخته دل
از دل مادر تو سوخته تر باد پدر.خاقانی.
رسواشده. [ رُس ْ ش ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) فاش شده. بر سر زبانها افتاده. ظاهر و آشکار شده. از پرده بدشده:
ای غمت مادر رسواشده را سوخته دل
از دل مادر تو سوخته تر باد پدر.خاقانی.
فاش شده بر سر زبانها افتاده ظاهر و آشکار شده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کارِ رسواییِ دل بین که مرا در نظرِ کشوری، این همه رسوا شده رسوا میکرد
💡 بـه انـواع گـناهان در ميان مردم سخت رسوا شده است و به او مى گوئيم آيا اين رسوائىبهتر است يا افتخار و آبرومندى ؟
💡 یارب، این خسرو ازین جور گهی خواهد زست چند رسوا شده مرد و زنش خواهم دید
💡 قطام كه شكست خورده و شرمنده و رسوا شده بود با شدت عصبانيّت گفت: دور شو اىپيرزن ديوانه، در مقابل من اين طور حرف نزن.
💡 دی که رسوا شده ای دیدی و گفتی این کیست دامن آلوده بخون خسرو تردامن بود
💡 آه اگر بر سر سودای تو سودی نکنم زان که رسوا شدهام بر سر بازاری چند