دیو دولت

لغت نامه دهخدا

دیودولت. [ وْ دَ / دُو ل َ ] ( ص مرکب ) ( از: دیو فارسی + دولت عربی ) تیزدولت. که دولت او را بقایی نبود و زود زوال پذیرد و برطرف گردد. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). آنکه دولتش را زود زوال باشد. ( شرفنامه منیری ). کنایه از کسی که دولت او سریع الزوال باشد. ( آنندراج ). در اصطلاح کسی را گویند که دولت او را بقایی نباشد. ( از انجمن آرا ). مدبر. ( شرفنامه منیری ). || ( به اضافه ) دشمن دولت. ( شرفنامه منیری ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) دولتی که زود زوال پذیرد.

جمله سازی با دیو دولت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خدنگ او نه عجب گر شهاب سیر بود که دیو دولت او را غمی کند چو شهاب

💡 با دیو دولت تو به دیوان ملک در کلک ترا مزاج شهاب اثیر باد

💡 شهاب کلک تو با دیو دولت تو به سیر همان کند که به دیوان شهاب چرخ اثیر