لغت نامه دهخدا
دلکشی. [ دِ ک َ / ک ِ ] ( حامص مرکب ) دلکش بودن. خوش آیندی. ظرافت. زیبائی. خوشی. لطافت. ( از ناظم الاطباء ):
ز دنیا چه دید او بدان دلکشی
که من نیز بینم همان دلخوشی.نظامی.رجوع به دلکش شود.
دلکشی. [ دِ ک َ / ک ِ ] ( حامص مرکب ) دلکش بودن. خوش آیندی. ظرافت. زیبائی. خوشی. لطافت. ( از ناظم الاطباء ):
ز دنیا چه دید او بدان دلکشی
که من نیز بینم همان دلخوشی.نظامی.رجوع به دلکش شود.
دلکش بودن. خوش آیندی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 همه در خاطرم از شاهد رؤیایی خویش بگذرد خاطره با دلکشی رؤیایی
💡 خیز و چمن را ببین کز خوشی و دلکشی راست تو گوئی که هست بزمگه شهریار
💡 مطرب به دلنوازی عشاق بینوا هر دم نوای دلکشی از پرده ساز کرد
💡 گرازان به هرگوشه ای دلکشی فروزان به هر برزنی آتشی
💡 هدهد گرفت رشتهٔ صحبت به دلکشی بازش سخن ز زلف تو و شانهٔ تو بود
💡 ای پری پیکر، سرو سیمین بر، لعبت بهاری مهوشی جانا، دلکشی اما، وفا نداری