خوب رنگ

لغت نامه دهخدا

خوب رنگ. [ رَ ] ( ص مرکب ) خوش رنگ. ( ناظم الاطباء ). نیکورنگ. آنچه رنگ خوب دارد:
فرودآمد از شولک خوب رنگ
بریش خود اندر زده هر دو چنگ.دقیقی.بدانگه بدی آتش خوب رنگ
چو مر تازیان راست محراب سنگ.فردوسی.چو مر تازیان راست محراب سنگ
بدان دور بد آتش خوبرنگ.فردوسی.چون بزادم رستم از زندان تنگ
در جهانی خوش سرایی خوب رنگ.مولوی.

فرهنگ فارسی

خوش رنگ نیکو رنگ

جمله سازی با خوب رنگ

💡 لاله‌ای بودم به بستان خوب رنگ تازه، و اکنون چون بر نیلوفرم

💡 فرود آمد از شولک خوب رنگ به ریش خود اندر زده هر دو چنگ

💡 دگر دید مرغی به تن خوب رنگ بزرگیش هم برنهاد کلنگ

💡 ز الحان بربط ز آواز چنگ ز بوی گل و لاله خوب رنگ

💡 چو مر تازیان راست محراب سنگ بد از کاه‌شان آتش خوب رنگ

💡 نه گور آمد آن خوب رنگین شکار سروش آمد از نزد پروردگار