خقوق

لغت نامه دهخدا

خقوق. [ خ َ ] ( ع ص ) ماده خر فراخ دبر. || ماده خری که از لاغری از فرج وی آواز برآید. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). || زنی که از لاغری از فرج وی آواز برآید. ( منتهی الارب ).
خقوق. [ خ ُ ] ( ع اِ ) ج ِ خَق. ( منتهی الارب ). رجوع به خق در این لغت نامه شود.

جمله سازی با خقوق

💡 آیرین در داکا، بنگلادش به دنیا آمد. پدرش یک پزشک و پدر بزرگش فارغ‌التحصیل دانشگاه کمبریج و یک وکیل خقوقی بود.

💡 حجاب، نشان حيا و عقل زن مسلمان است، نه عاملى براى منزوى ساختن او از مردم و هراسناكساختنش از مردان. پرهيز زنان از غير ضرورى با مردان نبايد سبب شود كه آنها هنگامضرورت نتواند از خقوق و حريم خود دفاع كنند و در برخورد با بيگانه، دچار شتابزدگى و ترس و تسليم شوند.