بیخ کن
مترادفها
ریشهکن کردن، از جا کندن
لغت نامه دهخدا
بیخ کن. [ ک َ ]( نف مرکب ) ریشه کن. ( فرهنگ فارسی معین ):
مرد را ظلم بیخ کن باشد
عدل و دادش حصار تن باشد.اوحدی.
جمله سازی با بیخ کن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 عشق تو اندر دلم شاخ کنون میزند وز دل من صبر را بیخ کنون میکند
💡 مرد را ظلم بیخ کن باشد عدل و دادش حصار تن باشد
💡 صرصر مرگ را ببین چه فن است سر شکن بیخ کن ثمر فکن است
💡 تیشه ای باشد هوس را ریشه زن خار بنهای هوا را بیخ کن
💡 کارگر به همکارش فریاد زد: سریعاً آن علفهای زائد را از زمین بیخ کن تا بتوانیم عملیات سمپاشی را به موقع انجام دهیم!
💡 استاد به شاگردش دستور داد: اگر میخواهی از شر این گیاه خلاص شوی، ریشههای آن را عمیقاً بیخ کن و از خاک خارج کن!
💡 مدیر پروژه از کارگران خواست: هر گیاهی را که در مسیر اصلی نیست، سریعاً از زمین بیخ کن و دور بریز!