بی دوام

لغت نامه دهخدا

بیدوام. [ دَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + دوام ) که پایندگی ندارد. ناپایدار. مقابل بادوام. بدون دوام. بی ثبات: باز در عواقب کارهای عالم تفکری کردم... تا روشن گشت که نعمتهای این جهانی چون روشنایی برق است بیدوام و ثبات. ( کلیله و دمنه ).
در حسن بی نظیری در لطف بی نهایت
در مهربی ثباتی در عهد بیدوامی.سعدی.و رجوع به دوام شود.

فرهنگ عمید

آنچه زود فرسوده و نابود شود، ناپایدار.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ناپایدار مقابل بادوام.

جمله سازی با بی دوام

💡 دوام و ثبات رنگ از جمله ویژگی‌های مطلوب یک رنگدانه در زمینه کاربردهای صنعتی و هنری به‌شمار می‌رود. رنگدانه‌های بی دوام «پیگمنت فرار» نامیده می‌شوند. رنگدانه‌های فرار در مرور زمان و یا با در معرض نور قرار گرفتن، محو می‌شوند تا جایی که نهایتاً رنگ آن‌ها رو به سیاهی می‌زند.

💡 فلکی را همی بری با خود تات گویند بی دوام نه ای

💡 دلارامی که قهرش بی دوام است گل اندامی که لطفش پایدار است

💡 دولت باقی عشق باد سلامت گر کسی از مال بی دوام بنازد