لغت نامه دهخدا
بپایان بردن. [ ب ِ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) بپایان رسانیدن. به آخر رسانیدن. به انجام بردن:
یار آن بود که مال و تن و جان فدا کند
تا در سبیل دوست بپایان برد وفا.سعدی.و رجوع به پایان شود.
بپایان بردن. [ ب ِ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) بپایان رسانیدن. به آخر رسانیدن. به انجام بردن:
یار آن بود که مال و تن و جان فدا کند
تا در سبیل دوست بپایان برد وفا.سعدی.و رجوع به پایان شود.
بپایان رساندن باخر رساندن
💡 ایستادن نفسی نزد مسیحا نفسی به ز صد ساله نمازست بپایان بردن