لغت نامه دهخدا
اوراک. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ وَرْک. رجوع به ورک شود. || ج ِ وَرِک. ( اقرب الموارد )( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ): فینفع من وجع الظهر و الاوراک و المفاصل. ( ابن البیطار ). رجوع به ورک شود.
اوراک. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ وَرْک. رجوع به ورک شود. || ج ِ وَرِک. ( اقرب الموارد )( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ): فینفع من وجع الظهر و الاوراک و المفاصل. ( ابن البیطار ). رجوع به ورک شود.
جمع ورک
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جانبالوحشی و رخ اوراک شده زان درد پای مرد هلاک
💡 در فارسی به استخوان نشیمنگاهی در قدیم استخوان بَرسویِ ران و استخوان وَرِک نیز میگفتند. این نام دوم از عربی وِرک برگرفته شده که جمع آن اوراک است.