اشکستن

لغت نامه دهخدا

اشکستن. [ اِ ک َ ت َ ] ( مص ) شکستن. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). شکستن یعنی خرد کردن. ( شعوری ):
عذر طرازی که میر توبه ام اشکست
نیست دروغ ترا خدای خریدار.ناصرخسرو.درد زه گر رنج آبستان بود
بر جنین اشکستن زندان بود.مولوی.و رجوع به شکستن شود.

فرهنگ عمید

= شکستن

جمله سازی با اشکستن

💡 درد زه گر رنج آبستان بود بر جنین اشکستن زندان بود

💡 بط را ز اشکستن کشتی چه غم کشتی‌اش بر آب بس باشد قدم

💡 در آن اشکستگی او گر بدیدی ذوق اشکستن نه از مرهم بپرسیدی نه جویای دوایستی

💡 تیر مژگان تو چون هست در اشکستن خصم حاجتی نیست به تأیید و ظفر سلطان را

💡 بوک توبه بشکند آن سست‌خو در رسد شومی اشکستن درو