لشکر کشیدن

لغت نامه دهخدا

لشکر کشیدن. [ ل َ ک َ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) سوق جیش. تحشید. قشون کشیدن. لشکرکشی کردن:
چو نامه بنزدیک ایشان رسید
که رستم بدان دشت لشکر کشید.فردوسی.بر بوستان لشکر کشد
مطرد بخون اندرکشد.ناصرخسرو.باد هر کشور بدو آباد از آنک
عدل او لشکر به هر کشور کشید.مسعودسعد.همان لشکر کشیدن با نیاطوس
جناح آراستن چون پرّ طاوس.نظامی.چپ و راست لشکر کشیدن گرفت
دل پردلان زو رمیدن گرفت.سعدی.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) تجهیز و سوق لشکر قشون کشیدن: قتلمش... لشکر کشید و شهر ری بحصار گرفت ناگاه خبر وصول الب ارسلان رسید.

جمله سازی با لشکر کشیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 برابر یکی از معجزات موسی بود در آب دریا لشکر کشیدن شه راد

💡 هم اندر زمان طوس را خواند شاه بفرمود لشکر کشیدن به راه

💡 یکی داستان گفته بودم به شاه چو فرمود لشکر کشیدن به راه

💡 سکندر چو بشنید این عرض حال ز لشکر کشیدن کشید انفعال

💡 به هنگام رفتن بدو گفت شاه که این مایه لشکر کشیدن به راه

💡 چپ و راست لشکر کشیدن گرفت دل پردلان زو رمیدن گرفت

محتمل یعنی چه؟
محتمل یعنی چه؟
چیره یعنی چه؟
چیره یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز